پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
احمد شاملو
نوشته شده در جمعه 16 تیر 1391
بازدید : 1801
نویسنده : abrishamkohan

عاشقان

سرشکسته گذشتند، شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خويش. و کوچه‌ها

بی‌زمزمه ماند و صدای پا. سربازان

 

شکسته گذشتند،

خسته

         بر اسبان تشريح

و لته‌های بر‌رنگ غرور

نگونسار بر نيزه‌هايشان.

 تو را چه سود

                  فخر به فلک بر

                                    فروختن

هنگامی که

                هر غبار راه لعنت شده نفرينت می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها

                به داس سخن گفته‌ای.

 آنجا که قدم بر‌نهاده باشی

گياه

       از رستن تن می‌زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                        هرگز

باور نداشتی.

  فغان! که سرگذشت ما

سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسبيان باز می‌آمدند.

 باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،

که مادران سياه‌پوش

-داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد-

هنوز از سجاده‌ها

                      سر بر نگرفته‌اند!





مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید